ذبيح الله صفا
1103
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
با او چو باتصال شد راست * سر تا قدمش ز خود بياراست چون با مه مصر شد مقابل * خورشيدِ سپهرِ عالمِ دل گشت آن مَهِ نو مَهِ دوهفته * و آن غنچهء تر چو گل شكفته شده دايرهء جهان مه تام * تابنده چو آفتاب در بام آن گنج روان پادشاهى * شد مظهر پرتو الهى فرّ ملكى گرفت ذاتش * ميمون و بديع شد صفاتش پس عشق بسوز باز برخاست * چون آتش و باد راه درخواست در جستن شاه راستين باز * غم را بگرفت آستين باز باز از پى شه بره روان شد * چون باد صبا سبك عنان شد مىرفت چو برق آتشين پى * مىكرد ره مفارقت طى تا ديد ز دور حسن را باز * در جلوهء دلبرى به صد ناز مانند بديع پادشاهى * در صدر رفيع بارگاهى تابنده چو ماه آسمانى * در قرطهء سبزِ پرنيانى با ماه زمين محبّتانگيز * هريك ز دگر گرفتهآميز فرقى نه ميان حسن يوسف * يك ذرّه ز غايت تألّف از كبر و غرور كرده منظر * قصرى ز جلال حلقه بر در پس عشق بحزن داد فرمان * كآن حلقه بمسكنت بجنبان آمد ز جناب حسن آواز * كين كيست كه مىرسد ز ره باز عشق از هوس مقال با او * بگشاد زبان حال با او كآمد بدرت بسر دگر بار * اين بىدل خستهء جگرخوار چون حسن شنيد اين حكايت * گفت از سر كبر بىرعايت كز ياد تو خاطرم مبرّاست * ما را به تو اين زمان چه پرواست رفت آنكه ببارگاه افلاك * بودى به تو جان من طربناك